رمان اجتماعیرمان عاشقانه

رمان ساعت صفر مرزی

دانلود رمان ساعت صفر مرزی از ناشناس بی احساس

رمان ساعت صفر مرزی
رمان ساعت صفر مرزی

دانلود رمان ساعت صفر مرزی از ناشناس بی احساس با فرمت های pdf ، اندروید، آیفون و جاوا نسخه کامل با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان

سوپرایز ویژه این لحظه رمان ساعت 00:00 مرزی داستان دختری است که برخلاف واقعیت، فکر می کند خیلی تنهاست و توی این دنبا برای کسی مهم نیست، در 17سالگی تصمیم به ازدواج می گیرد اما به محض اینکه بعد از عقد دست مسعود را می گیرد و احساس سرما و سردی می کند می فهمد که انتخابش اشتباه بوده، راهی بجز تحمل ندارد در صورتی که او حتی از حرم نفس های مسعود هم حالت تهوع می گرفت و بعد از پنج سال که زندگیش برایش مثل جهنم می گذرد یک شب دعوای اساسی می کنند و شیدا از خانه بیرون می زند و زمانی که از پله ها پایین می رود می پرد، که باعث میشود با سر سقوط کند روی زمین و وقتی چشم باز می کند خودش را در اتاق قدیمی اش پیدا می کند در حالی که زمان 6سال به عقب برگشته …

خلاصه رمان ساعت صفر مرزی

ساعت نزدیک دو بود که بالاخره اخرین نفر هم اومد بیرون و بهم اشاره کرد برم داخل، با اخمای درهم بلند شدم و رفتم سمت اتاقش، بدون در زدن درو باز کردم و رفتم داخل … با دیدنم اخماش رو کشید توهم منم همینطور، ادم باید به چه مرحله ای برسه که برادرش اینطور باهاش رفتار بکنه؟ هرچند حقمه، انتخاب مسعود بزرگترین حماقتی بود که توی کل زندگیم انجام دادم و این همه تاوان کارمه.

شاهین: چیشده سراغ من اومدی؟ نیشخندی زدم و گفتم: اومدم وکیلم بشی … پوزخندی زد و با تمسخر گفت: بالاخره تصمیم گرفتی از اون نسناس جدا بشی؟ با خونسردی دستامو چیلیپا کردم و گفتم: درست حدس زدی … دلیل قانع کننده ات چیه؟ … گوشیم رو برداشتم و گالریشو باز کردم و گرفتم سمتش، خم شد موبایل و گرفت و هرچی عکسا رو بیشتر نگاه می کرد  اخماش بیشتر می شد در اخر هم یه خنده عصبی کرد و گفت: خاک تو سر تو این ادمای احمق تر از تو که با این هستین!

اخمام رو کشیدم توهم و گفتم: مواظب حرف زدنت باش، یه حماقتی کردم دارم جورشو می کشم، تاوانشم پس دادم میتونی کارم رو راه بندازی طلاق بگیرم یا نه؟ سری به تاسف برام تکون داد و گفت: باشه کمک می کنم طلاقتو بگیری … سر تکون دادم و گفتم: نمی خوام اون زنیکه هم قسر در بره، راهی هست بشه انداختش تو هچل ؟ با اخم نگاهم کرد و گفت: محرمن؟ شونه بالا انداختم و گفتم …

اطلاعات رمان ساعت 00:00 مرزی

نام رمان : ساعت 00:00 مرزی
نویسنده رمان : ناشناس بی احساس
ژانر رمان : عاشقانه , اجتماعی
ملیت رمان : ایرانی
ویرایستار رمان : سایت رمان بوک
تعداد صفحه رمان : 278
با عضویت در کانال تلگرام ، سوپرایز های بهتری دریافت کنید
اگر شما نویسنده این رمان هستید، میتوانید درخواست حذف ارسال کنید

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن